شاید همیشگی شوی

مارس 29, 2008

روزگار امن و امان است امشب

مارس 11, 2008

می آیند بی هیچ سوالی, بی هیچ دعوتی !

با پاهای سیاه و دستهای کبود از گناه !

می آیند بی هیچ رخصتی برای قدم های بزرگی که در حریم خصوصی تو برداشته اند !

با نگاههای معصوم و لبخند های خشکیده بر چهره های ترسان, در حضور این طوفان وحشت زا با دلهره ای سهمگین در درون فقط می گریی چندان بلند بلند بلند که دیوار خانه ی همسایه ات نیز ویران شدنی ست.

می آیند و میبرندت.!

صدایشان مثل نعره ی یک درنده است از حرامی لقمه ای که هر شب بر سفره شان نشسته .

می ترسی باز,

می ترسی باز و می گویی : پروردگارا دوباره کجایی؟؟؟

بی هیچ گناهی, بی هیچ صدایی, بی هیچ نفرینی پشت سر,

وتو هم اکنون در نا کجا آبادی ویران!!!

gift

مارس 9, 2008

میشکنم هنوز ومیشنوم باز صدای شکسته شدنم را!!!

نفس بکش زیبا

فوریه 22, 2008

شاید هیچ وقت نتونی بفهمی چقدر هیجان زده ام وقتی نفسمو توی سینه حبس می کنم تا با نفسای تو یکی شه!!!

ژانویه 4, 2008

پر از دلشوره,پر از ترس,در اندیشه ی آینده ای که همه چیز بدتر باشد شاید !

و مادری که دیگر نباشد تا وقتی که حتی با تو قهر است با دلتنگی نگاهت کند.و پدری که همیشه دلواپس توست.و خواهر و برادری که می بخشندت و تویی که دوباره و این بار شاید برای همیشه مرا تنها بگذاری….

ترس وجودم را می گیرد و دانه های سفید برفی که می بارد در این آسمان گرفته,بیشتر از امید روزی گرم خالی ام می کند.

دلشوره ای که از شب قبل و یا شاید یادم نمی آید که بگویم از سالها قبل,با من آمده است !همان دلشوره ای که از سر شب همراهم بود و گاهی حتی ترغیبم می کرد که از ادامه ی راه بر گردم و فراموش کنم که امشب کنسرت پیمان یزدانیان است که من با چنان ذوقی بلیط هایش را برای دو نفری امان خریدم و ذوق یک پنج شنبه شب

,که دوباره با هم باشیم.

کلافگی ات را حس میکنم. آنقدر که مطمئنم از دیدن من ابدا هیجان زده نشدی.

می پرسم : چرا خوب نیستی؟

سکوت می کنی و من می دانم که چقدر ذهنت, پر از دغدغه است و فکرهای مردانه !

و کنسرتی که شک ندارم از معدود برنامه هایی بود که با آن آمیخته شدم. و بخش دوم,در سوئیت حزن که پنج موومانه است نگه داشتن خودم کاری بس بیهوده می نماید.!

چشمانم را می بندم,اما اشک از لا به لای فشار آنها,خود را بیرون می کشد و آرام آرام روی گونه هایم می میرد.

با چشمان بسته نگاهت را حس می کنم که برمی گردی و با درکی عجیب ثانیه ای به من خیره می شوی.

با هر موومان آن,روزهایی از نبودنت را به یاد می آورم و آن همه بی عدالتی که در حقم شد.!

در ادامه ی قطعات باز هم نفسم می گیرد و گاهی هم اشک امانم نمی دهد!

تمام مدت کنسرت حس می کنم تو هم مثل من ذوب می شوی در ثانیه ها,اما بعد می فهمم اشتباه کرده ام,چرا که کلافگی تو بیشتر از گم شدن,در نتهای پیمان یزدانیان است !

رمان ماهی ها در شب می خوابند را دقایقی پیش تمام کرده ام ولی هنوز بغضی که از خواندن سطر سطرش آمده بود, در گلویم مانده است !همان رمانی را که دقیقا یکسال پیش,درست در روزی همینقدر برفی,در شهر کتاب نیاوران دیدم و مکین و منسور با محبت برای روز تولدم,با آن ظرف چهار گوش شمع های رنگی خریدند و من نفهمیدم !

چرا که آن روز هم پر از دلشوره بودم.دلشوره از ترس نداشتن کسی که امیدوار بودم بتواند جای تو را بگیرد !

پازل؟مولانا؟رباعیات خیام؟یا قرآن مجید؟؟؟

و من رباعیات خیام را خریدم به ترجمه ی چهار زبان برای دوستان خارجی اش که بداند

 اگر بخواهد می تواند برود و ببرد و او

رفت !!!

مثل دلشوره ی دیشب,بعد آن کنسرت لذتبخش,وقتی رفته بودی تا شام بگیری و من با ترس از آمدنت,پیام لیلای خاله ات را خواندم و دیدم که با عشوه ای زنانه خواسته تا به آدرس دقیقش,برای روز تولدش,هدیه بفرستی و ترس از بودنش و ترس از نبودنم,دلشوره ام را بیشتر می کند و آمدن سریع تو و دستپاچگی من,رنگ و روی پریده ام ,دهانی گرسنه که ناگهان قفل می شود,برایت فاش می کند که اتفاقی افتاده است و تو می فهمی و من بیشتر می ترسم .!

رد شدن آن ماشین چندش آورهم,از کنارمان , و خونسردی تو برای به حرکت در آوردن ماشین,در چند ثانیه,تمام دقایق بدترین اتفاق زندگیم را برایم تداعی می کند و ترس از دوباره تکرار شدن …

حالا فشارم  کاملا افتاده است و در یک لحظه تمام تنم شروع به لرزیدن می کند.!

پاهایم را به کف ماشین فشار می دهم تا متوجه ی لرزیدنم نشوی اما انگار فایده ای ندارد.لرزش لبهایم و دستهای یخ زده ام برایت فاش می کند که اوضاع در عرض چند دقیقه کاملا تغییر کرده است.

بخاری را تا انتها روشن می کنی و می پرسی: می خوای بریم درمانگاه؟

و من با لرزشی خفیف و سرمایی عمیق که در تمام سلول هایم رخنه کرده است,آرام می گویم:خوبم !!!

مدتی طولانی سکوت می کنم و بعد مانند کودکی که از ترس دعوا شدن,همیشه زودتر اعتراف می کند,می پرسم:تو براش هدیه فرستادی؟با صدایی که بوی مهربانی می دهد

,آرام و لبخند زنان می گویی:نه عزیزم.

و من می دانم که حالا همه چیز را فهمیده ای و با حداقل توضیحاتت در می یابم که هیچ چیز دروغ نیست .

با شرمندگی نگاهت می کنم و در دلم,ولی با چشمهایی که فریاد می زنند,اعتراف می کنم که :عاشقت هستم.

حتی اگر دوباره در بازی با تو ببازم!!!

زیپ

دسامبر 24, 2007

و من گاهی با خودم فکر می کنم که چرا دیگه از غذا خوردن لذت نمی برم؟

یا چرا غذاهای خوشمزه مامان انقدر به نظرم بد مزه شده؟

و من چرا انقدر هول هولکی غذا می خورم که فقط یه چیزی خورده باشم؟

وای اگه بدونین وقتی گرسنه ام چقدر آرزو می کنم دلم یه زیپ داشت که می تونستم غذا رو از اونجا بذارم توش و دیگه مجبور نباشم زحمت بکشم واسه غذا خوردن یا وقت بذارم!

اصلا هیچ وقت به این زیپ فکر کردین؟که اگه یه کم بالاتر باشه آدم می تونه قلبشم جا به جا کنه ! شاید یه تکه از قلبش اسم آدمایی باشه که بهش چسبیدن.مثلا آدمایی که یه روزی عاشقشون بوده ایم.بعد اونا رو با چاقو مثل هویج می تراشه و قلب رو دوباره میذاره سر جاش و بعد دوباره عشق عاشقیای جدید ; )

یا این زیپ یه کم بالاتر بود.روی سرش مثلا! بعد می تونست مخش رو هر جور که دلش می خواد دستکاری کنه.یا اونو واسه چند روز با یکی عوض کنه.(چقدر تجربه و چه بساطی…) چه اقدامات تروریستی که صورت نمی گرفت ! چه جوایزی که واسه مخ آدمای معروف نمی ذاشتن !

یا این زیپ مثلا کنار یه غده سرطانی بود.اون وقت میشد یه نوک انگشت زد بهشون که: مگه خودتون خواهر مادر ندارین؟وایسادین چیو نیگا می کنین؟زود متفرق شین.

ای بابا!به کجا رسیدم؟!!

به هر حال همه اینارو گفتم که بگم قدر این با حال غذا خوردنتونو بدونین.

شری…

دسامبر 20, 2007

گمونم یلدا یه شب جلوتر افتاده ,آخه طولانیه و تموم نشدنی!

با پاهای شل روی تخت می شینم.

پیک اول,دوم,سوم….

تا خرخره می خورم.اونقدر که دیگه نفسم بالا نمی آد.به دقایق پیشترم فکر می کنم :

می رسم خونه.کلافه تر از همیشه ام.همه جا تاریک تاریکه!هیچکس نیست.لبخند می زنم و بعد چنان بلند گریه می کنم که دیگه صدای خودمم

نمی شنوم.فریاد می کشم وبعد مدتها,دوباره خدا!

یعنی هست؟؟؟

می بینی آب شدنمو, اما پشتتو میکنی.می خندی و میری.و من دوباره از نو!فریاد می کشم,گریه می کنم و زجه می زنم…به هرکی فکر می کنم نیست,یا اگرم هست نمی فهمه حتما!

با تلفنم نگرانت می کنم.بهت واقعیت رو میگم :

-من مهمونی نمی خوام.فقط می خوام خودمو بکشم.

این دومین باره که که این تصمیمو می گیرم.

پیک طولانی آخر…………… .پاهام شل تر از قبل شده!

دوباره یادم می افته!

- می خوام برم بیرون.

-ساعت 10:5 شبه,احمق نشو!چیزی خوردی؟؟؟

-نه.

و باز هم دروغ میگم…

یکی گوشی رو می گیره..

-از کجا می دونی اونور بهتره؟؟؟

؟؟؟؟

نمی دونم.!!!

و دوباره می ترسم.اگه بدتر باشه؟؟!!!

آخرین پک سیگارو که میدم تو حالم به هم میخوره…..

مثل یک خواب می مونه.!اصلا خودشه!

4 نفری جلوی ماشین نشسته ایم.

توی بلوار ملکشاه.توی شلوغی خیابونا و از لا به لای ماشینا با 80 تا عبور می کنه.

نمیشناسمش!

صورتشو نمی بینم یعنی!!

سرعت هر لحظه بیشتر میشه!

نگاهم می افته به عقربه جلوی ماشین.

حالا دیگه رسیده به 120!

همه چی اونقدر سریع اتفاق می افته که جای هیچ عکس العملی نمی مونه.

دیگه همه مطمئنیم که حتما تصادف می کنیم.

شایدم فقط منم که اینطور فکر می کنم.

(دارم گریه میکنم.میدوونم که حالا دیگه خیلی دیر شده.

حالا که دیگه من مرده ام خیلی دیر شده!)

سر چهارراه جمهوری مثل همیشه خیلی شلوغه.

120 تا !

130 تا !!

135 تا !!!

نمی دوونم ؟!!!!

تو اینهمه گره خوردگی ماشینا ؟!!!!!

همه چیز توی چند لحظه کوتاه اتفاق می افته.

بین اونهمه ماشین به تیر فلزی چراغ برق برخورد می کنیم.

یک دفعه همه جا تاریک تاریک میشه!

صدا اونقدر زیاده که هیچی نمی شنوم.

ماشین به سمت بالا برتاب میشه و

همه ما 4 نفر !

میدوونم که بالاخره همه چیز تموم شد!

مطمئنم که راهی برای زنده موندن نمونده!

به 10_12 ثانیه ای که تا برخوردمون به زمین مونده فکر می کنم…

تنها چیزی که به ذهنم میرسه گفتن اشهدمه!!!

با صدای بلند میگم:

اشهد ان لا اله ال الله …

اشهد ان محمدا رسول الله …

و صدام اونقدر بلنده که از خواب بیدارم میکنه!

بدون وحشت.ولی با بغض توی رختخوابم میشینم…

ساعت  از3 هم گذشته.

بازم همه جا تاریکه تاریکه !!!

….

تصمیم میگیرم بهش تلفن کنم.

اما یادم می افته دیگه فایده ای نداره.

من برای همیشه مرده ام……….

دسامبر 2, 2007

دلم بدجوری ناجور گرفته.اصلا انگاریه جورایی بدون اینکه جورباشه گرفته.

شایدم اصلا نگرفته!منتها نیس ناجوره فک کردم شاید بشه یه جورایی.همونجوری که از اول جور بود.جورش کر.د

.اون وقت بود که رسیدم به اونجا که دلم بدجوری ناجور گرفته بو.د

.الانم همونجاام تقریبا ! یعنی دلم بد جوری ناجور گرفته!

حالا من موندمو یه دل ناجور که خدا میدوونه کی جورش کنه…..

شب…

نوامبر 19, 2007

افتتاحیه‌ی پیانوهای تالار وحدته.

توی تاریکی شب تازه از خونه میام بیرون.خوشم میاد(درست مثل بچگیام).

بوی یاس می‌آد.

توی تاریکی شب سوار یه متروی خلوت وساکت میشم.

مغرورانه خودمو از زیر نگاهای سه تا پسرمی‌کشم کنار.

دفتر کنترپوانمو در میارمو شروع می‌کنم به حل کردن تمرینام.(کمی مشکل به نظر میرسن اما توی عشق من واسه نوشتن دونه‌دونه میشکننو میمیرن.)

دولاچنگ‌های پی‌ در پی

سکوت‌های سیاه و بلند

.نت‌های سفید وکوتاه…

توی پنجره‌ی بخارگرفته‌ی مترو یکیشون داره باهام حرف می‌زنه.نمیخوام ببینمش.برمیگردم توی خطوط حاملم…

دولاچنگ‌های پی درپی…

میشنومشون.!

همشون فورته‌ان.!!

هیس!!!

نمیخوام کسی بشنوه چی نوشتم.

توی تاریکی شب تازه میرسم.

یکیشون جلو می‌آد.

:( (میشه نری؟))

من؟چرا؟چرا اصلا نباید باشم که بخوام برم؟

چون تو هستی؟!

احتمالا!!

میرم.

توی تاریکی شب چند قدم باهام برمیداره.

:( (میخوام که…))

نه!دلم نمی‌خواد بشنوم .آخه خسته میشم.!

:( (نگو!میرم!توام برو!))

از دور می‌بینمش.

:خدانگهدار. با سه تا نقطه که هرچی می‌خوای میتوونی بذاری جاشون!!

توی تاریکی شب…

هوای خوبیه!

میخوام کمی راه برم.

بازم نمیخوام هیچی بشنوم.

حتی صدای پای خودمو!

شلوغه!

جلوی من یه زن و شوهر جوون نشسته‌ن.

به ایمپرومتور شوبرت که میرسیم باهم لبخندمیزنن…

یه علاقه‌ی مشترک؟

شاید!

شایدم یه خاطره‌ی مشترک!یه حس مشترک!

چه میدوونم ؟؟!!هر چی که هست حسودیم میشه!!!

نگاهمو می‌گیرمو این بار توی نتهای اسپوسالیزیو حل میشم…

کاش پیشم بودی.

بهت لبخند می‌زنم و میرم…

برق نگینای حلقه‌ش مردمک چشممو آزارمیده.

دوباره برمیگردم همون جایی که بودم…

:تو نیستی و کنار من یه جای خالی بزرگ هست.درست اندازه‌ی تو!

تموم که میشه بازم توی تاریکی شبم!

باید برگردم.

کاش بازم میشد بمونم!!!

.اونوقت شاید اونقدر تاریک میشدم تا بشم کمی ازهمون تاریکی شبی که از اول توش بودم.!!!!!!!

کاش…

نوامبر 3, 2007

کاش برق چشماشو توام می‌دیدی وقتی کادوی صورتی رنگیو که براش خریده بودم با ناباوری بازمی‌کرد.

:( (به چه مناسبت اخه؟))

کاش توام می‌شنیدی وقتی تو دلم گفتم:(( به خاطر بودنت.))

وقتی با عشق کودکانه‌ش منو بین بازوهای بزرگش غرق کرد و بوسید.

گرم مثل همیشه!

مثل من و آفتاب!

قلب تو جای خوشبختیه!

کاش اون موقع توام می‌توونستی ببینیش که با آهنگ سعید شهروز چه جوری با چشای شیطنت‌آمیزش برام می‌رقصید .

کاش اون موقع بغض منم می‌دیدی وقتی با تمام قدرتم نگهش داشتم تا تنها و خالی فقط بگم دوست دارم و اشکام مثه همیشه که ازنوعاشق میشن روی گونه‌هام بازی نکنن.

درمیان اینهمه پوچ تو دریایی !

کاش تنها سیب کوچیک قرمزیو که توو کیفم بود بدون گیجی از تعارف برای خواستنش توی دستای بزرگش می‌ذاشتم و باز…

لبخندش مثل همیشه منو از نو بنا می‌کنه.!

کاش بدوونی چقدر دلتنگتم .به قدر نبودنت شاید!

کاش بدوونی چقدر خوشحال کردنت بزرگم می‌کنه زندگی من!

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.